خانم گورخر وسواسی.
از خط های سیاه روی پوستش بدش می آمد. تا وقتی آن خط ها روی پوستش بودند او تمیز نبود.یک روز تصمیم خودش را گرفت. قوی ترین شوینده ها را از مغازه ی آقای کرکس خرید و شروع به شستن پوستش کرد.هفته ها و هفته ها گذشت.بهار رسید و پروانه ها از پیله در آمدند و روی گل ها شروع به رقص وبازی کردند.اما خانم گورخر وسواسی خودش را می شست تا تمیز شود.تابستان رسید.دوستان خانم گورخر وسواسی،در رودخانه آب تنی می کردند و میوه های خوشمزه می خوردند اما خانم گورخر وسواسی خودش را می شست تا تمیز شود.پاییز رسید و برگهای زرد و قرمز همه جا را فرش کردند.باران می بارید و رعد و برق آسمان را روشن می کرد اما خانم گورخر وسواسی خودش را می شست تا تمیز شود.زمستان رسید.برف همه جا را پوشاند.همه شروع به برف بازی و ساختن آدم برفی کردند اما خانم گورخر وسواسی خودش را می شست تا تمیز شود.تا اینکه در آخرین روز زمستان_حالا یک سال می شد که خانم گورخر وسواسی بی وقفه داشت خودش را می شست تا تمیز شود_وقتی دوستان خانم گورخر وسواسی برای تبریک سال تو به خانه ی او رفتند،چیزی به جز یک وان حمام پر از آب و یک اسفنح شست و شوی بدن و جعبه های خالی قوی ترین شوینده های مخصوص مغازه ی آقای کرکس ندیدند.آنها همه جا را گشتند اما هیچ اثری از خانم گورخر وسواسی نبود.هیچ کس نفهمید که خانم گورخر وسواسی بلاخره تمیز شده بود یا نه.
میان آنچه باید باشد و نیست/بعضی وقتها هم هوا خوب می شه
یک چیزی بگویم که کسی را غصه دار نکند؟
یک چیزی بگویم که کسی را یاد خاطرات از دست رفته و زمان های مرده اش نیندازد؟
یک چیزی بگویم که ته دل هیچ کس را خالی نکند؟که حرص هیچ کس را در نیاورد؟
هوا خوب شده.می شود پنجره ها را باز گذاشت تا باد سرحال و خنده رو بیاید توی خانه بپیچد و همه ی نفس های سنگین سرماخورده را با خودش ببرد.
هوا خوب شده.می شود رفت توی حیاط و چایی خورد.
هوا خوب شده می شود داد زد:ای که بی تو خودمو تک و تنها می بینم.
هوا خوب شده.می شود آهنگ گذاشت و رقصید.
هوا خوب شده.می شود امیدوار بود.
هوا خوب شده .می شود زنده ماند.
معکوس ماهی طلایی ام چقدر عالی نوشته:*:
دایناسوری که در قرن بیست و یکم کشف شد!
یک خبر عجیب که قرار نیست در هیچ روزنامه و مجله و سایت تحلیل خبری ای چاپ شود : دیشب در خانه ی ما یک دایناسور کشف شد.
دایناسور خانه ی ما چه شکلی بود ؟ نه شاخ داشت و نه دم تیغ تیغی. از گوش ها و دهانش آتش بیرون نمی آمد و خیلی هم ساکت و مودب بود . یک گوشه، آرام نشسته بود و دستهایش را روی پاهایش گذاشته بود و خودش را در برابر تمام نوازش ها و مهربانی های دیگران عقب می کشید و با صدای زیری میگفت : نه متشکرم . من محبت نمی خواهم . لطفا نوازشم نکنید . لطفا به من نزدیک نشوید... به جای اینکه از سوراخ های بینی اش آتش بیرون بیاید ، گونه های گردالویش قرمز شده بودند و هر لحظه مثل آکاردئون بیشتر در خودش جمع می شد . دایناسور ما، رنگ خاصی نداشت ، هم رنگ من بود و مثل من موهای بلندی داشت. وقتی معمولی یا ناراحت بهت نگاه می کرد ، لپ هایش آویزان بود و ....هیچ وقت هم تلوزیون نگاه نمی کرد .
دیشب آفتاب پرست به او پیشنهادی داد . به او گفت بیا برویم با چندرغاز پولی که از حقوق نخور و بمیرت جمع کرده ای برای خودت طلا بخر مثلا یک النگو . یا گوشواره . یا گردنبند. دایناسور خودش را در آینه نگاه کرده بود و خندیده بود. به آفتاب پرست گفت :طلا دیگر چیست ؟ آفتاب پرست گفت : طلا یک نوع فلز است که از معادن استخراج می شود . معمولا در معدن ها بی ارزش است و حتی کسانی هم که آن را استخراج می کنند یعنی کارگرهای بدبخت ، کارشان ارزش چندانی ندارد اما زمانی که طلا به دست انسانها می افتد آن چنان با ارزش می شود که آن سرش ناپیدا. برای به دست آوردن و داشتنش ، دزدی می کنند آدم میکشند جنگ راه می اندازند به سلطنت می رسند یا برکنار می شوند و خلاصه از این کارهای اسمش را نبر . طلا وسیله ای ست برای رتبه بندی آدم های پولدار . مثلا کسی که طلای بیشتری دارد رتبه ی پولدار بودنش بیشتر است ، حالا این طلا می تواند به صورت های مختلفی مورد استفاده قرار گیرد مثل شمش یا سکه یا زیورآلات یا دندان یا ظرف وظروف و یا هرچیزی که هنوز سرو کله اش پیدا نشده . تو فرض کن آدم ها میروند در المپیاد تلاش میکنند رتبه کسب می کنند آن وقت بعضی آدم های دیگر میروند با خریدن طلا رتبه ی پولداری به دست می آورند . دایناسور نگاه گیجی به آفتاب پرست انداخت و گفت : خب با این تفاصیل تو به من پیشنهاد میدهی که بروم طلا بخرم ؟ اصلا مگه من پول دارم ؟ ... آفتاب پرست همینطور که کلم و خیار قطعه قطعه می کرد با چاقویی که در دستش بود به دایناسور اشاره کرد و گفت : برای زیبا بودنش طلا را میخری . برای پس انداز آینده ات . برای ... دایناسور حرفآفتاب پرست را قطع کرد و گفت : من از طلا بدم نمی آید اما خوشم هم نمی آید . از این درجه دار بودن ها هم نمی خواهم پس ولم کن دست از سرم بردار و خودت برو برای خودت طلا بخر . همین گوشواره هایی که دارم اما استفاده نمی کنم برای من کافیست . آفتاب پرست لبخند کم رنگی زد و گفت : حالا می بینی ! همین که گفتم . باید فردا برویم و بخریم ...
فردای آن روز آفتاب پرست و دایناسور و اسب آبی با هم رفتند و از پاساژ آدم های درجه دار ( ستاره دار!!!) یعنی طلافروش ها ، برای دایناسور یک النگو خریدند . اسب آبی خوشحال بود و به دایناسور تبریک میگفت . دایناسور با بی رمقی تشکر میکرد . آفتاب پرست که برق طلا ، چشمانش را گرفته بود و داشت رنگ طلایی به خود می گرفت ، با پس گردنی دایناسور به خودش آمد.بعد از گذشت چندثانیه گفت : خب حالا بیا دستت کنم تا دیر نشده . دایناسور گفت : نههههههه من نمی خواهم اصلا، آن را به تو هدیه میکنم ، برای خودت بردار فقط من را ول کن لطفا ..... خلاصه که از آفتاب پرست اصرار و از دایناسور انکار . بلاخره النگو را به زور قلقلک و کلک و کتک به دستش کردند . حالا شما تصور کنید مگر این النگو به دست دایناسور میرفت ؟ درواقع شبیه به کارتون سیندرلا شده بود که کفش سیندرلا اندازه ی پای خواهرانش نبود و گماشته ها هرچه زور میزدند ، کفش به پای آنها نمیرفت . داستان النگو هم همینطور شده بود . دایناسور از درد جیغ میزد و آی و وای کنان میگفت : نه . خواهش می کنم . دست از سر من بردارید . این النگو اندازه ی دست من نیست . به دست من نمیرود . من یک دایناسور هستم نه آدم معمولی .... اینجا بود که دایناسور فهمید تا به حال به این موضوع فکر نکرده است . فکر نکرده است که واقعا یک دایناسور است ... اینجا بود که در خانه ی ما یک دایناسور کشف شد .
دایناسور با غمگینی بیشتری ، در حالی که این موضوع را فهمیده بود و از درد هم سیاه و کبود شده بود و دیگر نمی توانست نفس بکشد دائم می گفت : من دایناسورم . استخوان بندی من با شما و آدم های دیگر فرق میکند ، بزرگتر است . این النگو دستم نمی شود . خواهش میکنم از دستم درآورید و ولم کنید . شما مگر قصد جان من را کردید ؟ ... آفتاب پرست و اسب آبی که به حال نزار دایناسور و ضجه هایش عمیق تر نگاه کردند دیدند که بعله . او دارد از دست میرود پس النگو را از دستش بیرون کشیدند . دایناسور به سرعت به گوشه ای پرید و مثل بچه گی هایش تند و تند اشک میریخت و تا می توانست از آنها دوری کرد . اسب آبی که تجربه سنی بیشتری داشت به فکر فرو رفته بود و از این ماجرا متعجب بود . دایناسور که آرام تر شده بود ، هر لحظه مثل آکاردئون بیشتر در خودش جمع میشد . او در برابر هر کنشی ، واکنش نشان میداد و در برابر هر حرکتی ، اعتراض میکرد .اصلا نمیخواست کسی به او نزدیک شود و یا به او محبت کند. او دائم میگفت :به من نزدیک نشوید لطفا و آن وسیله ی دردآور را ازم دور کنید. استخوان بندی من دایناسوری است . شبیه آدمیزادهاست مگر ؟...... آفتاب پرست که از او بزرگتر و حجیم تر بود این النگو به دست هایش میرفت اما به دست دایناسور نه . اینجا بود که اسب آبی و آفتاب پرست هم متفق القول استخوان بندی دایناسوری او را تایید کردند و دایناسور بیشتر از قبل غمگینانه به خودش در آینه نگریست .
فردای آن روز دوباره به پاساژ رفتند و آن النگو را یک سایز بزرگتر کردند با این تفاوت که فهمیدند ، دایناسور را بی جهت شکنجه کرده اند آخر آن النگو سایز او نبوده و آقای مغازه دار اشتباها آن را به آنها فروخته است. دایناسور به دست هایش نگاه کرده که زخم شده بودند و قرمز و برافروخته ؛ و اینکه هنوز درد میکردند . هیچوقت یادش نمیرفت که داشت جانش با نادانی چند نفر بالا می آمد و مثل غرق شدن در آب چقدر برای رهایی دست و پا زده بود ...
او آن النگو را دستش کرد اما دوستش نداشت . دستبند رنگی اش را که کاردستی بچه های (سه نقطه) بود و واقعا از صمیم قلب دوستش داشت ، دستش کرد و هر لحظه به دستش نگاه میکرد و با صدای بلند میگفت : وای که چقدر قشنگه .چقدر دوسش دارم . چه درخششی داره ... اسب آبی و آفتاب پرست با خوشحالی می گفتند : النگو رو میگی ؟ دایناسور میگفت : نخیر دستبند رنگیم رو میگم ...
بعد اسب آبی در گوش آفتاب پرست گفت : اون هیچ وقت آدم نمیشه ... آفتاب پرست گفت : نه اون آدم نیست که . دایناسوره . دیشب فهمیدیم!!
لحظه هایی می آیند که قرار است خوب باشند.
فرمولی جادویی پیدا شده.من توی یک سرداب تاریک و بو گندو،لا به لای هزار تا آت و آشغال یک فرمول برای فراری دادن دل گرفتگی و صدا زدن خوش بختی پیدا کرده ام.بگذارید آن را یواشکی برایتان بخوانم.
ترسناکه.
کاش می شد آن چشمها....
من به عکست خیره می شوم.خیال می کنم که می دانی.خیال می کنم که خنده ات مال من شده.خیال می کنم که دست هایت هست.خیال می کنم که صدایت* را می شنوم.
مزه ی پرتقال می دهد*
.
در خانه را که باز می کنی،جاده ای را می بینی که پیچ خورده و تا دور تر ها رفته. جاده ی زندگی.بهترین دقیقه های زندگی ام در آن جاده گذشت.در آن جاده که قدم می زنی انگار زمان ایستاده و از پشت درختهای صنوبر کنار جاده تو را نگاه می کند.آن جاده تنها جای کره ی زمین است که زمان منتظر تصمیم تو می ماند.تنها نقطه ای که تو می توانی بایستی.درنگ کنی و نگاه کنی. جاده ی زندگی انگار رسیده به کوه شاه.آن بلند ترین و قشنگ ترین و دورترین کوه .سرت را که بچرخانی به سمت راست جاده ی دیگری ست.کوچکتر و باریک تر و بازیگوش تر از جاده ی اول.نامش جاده ی صنوبر است. آدم را می رساند به هزار درخت صنوبر که به ردیف کنار جاده ی دیگری_جاده ی رودخانه_ایستاده اند. در خانه را که باز کنی و سمت چپ را نگاه کنی،پل بزرگی می بینی روی جوی عمیق و بزرگ آبی که هر سال کم آب تر می شود.جوی آبی که همراه جاده ی زندگی می رود.توی جوی تا بخواهی درخت و بوته.درختهای سنجد و نارون و بوته های بی نام و نشان.کمی جلوتر از پل تیر چراغ برقی ست و درست بالای سر تیر چراغ برق جایی ست که آسمان شروع می شود.ابرها درست از آن نقطه شکل می گیرند و آن تکه ی آسمان همیشه آبی ترین و بهترین تکه اش است.بهار هزار پرستو در آن تکه پرواز می کنند.و اولین دانه های باران و برف همیشه از آن تکه به زمین می افتند.روح آدمهای خوبی که مرده اند از آنجا بالا می روند و بادهای خوشبوی بهار از آن جا پایین می آیند.دیشب زیر همین تیر چراغ برق ایستادم و به دانه های برفی نگاه کردم که از نقطه ی شروع آسمان پایین می آمدند.دانه هایی که از بقیه ی دانه ها براق تر و خوشحال تر بودند.دانه های شادی که باهم آواز می خواندند.
به شهر نفرین شده نرفتم.زمستان نگذاشت که بروم.آمد و شنل سفیدش را در آورد و پهن کرد روی درختها و جاده ها و زمین و خانه ها و کوه ها و گفت:حالا که من اومدم تو می خوای بری؟بعد هم اخم کرد و گفت:اصلا مگه تو نبودی که برام نامه نوشتی؟عمرا اگه بذارم بری.
شاید اگه آدم بودم.
اگه می فهمیدم.
اگه به جای زوم کردن روی خودم بقیه رو می دیدم،
اگه می خندیدم،
اگه خوشحال بودم،
اگه با نظم بودم،
اگه بهتر بودم،
الان اینقدر تنها نبودم.
شاید اگه.
دوم راهنمایی که بودیم معلمی داشتیم.معلم ریاضی بود و بازنشسته.می گفت:هیچ وقت درباره ی چیزهایی که خیلی نفرت انگیز و بد نیستند،نگویید که از آنها بدم می آید.می گفت خدا همان ها را سر راهتان قرار می دهد.می گفت شما حالا نمی فهمید من چه می گویم.طول می کشید تا به حرف من برسید.
ده سال طول کشید تا بفهمم که چه گفته.ده سال طول کشید تا بفهمم که راست می گفت.من زنی را می شناسم که همیشه می گفت:از مردهای خسیس متنفرم.و با یک مرد خسیس ازدواج کرد.
مردی که از زن های زرق و برق دار و خاله زنک بدش می آمد و حالا پر زرق و برق ترین زن دنیا همسرش شده.
دختری که از کار کردن در بانک و سرو کله زدن با پول و چک بیزار بود و حالا پشت باجه ی شماره ی پنج نشسته.
پسری که از تفنگ و اسلحه و جنگ حالش به هم می خورد و حالا هر روز با همان ها سر و کله می زند.
من کسی را می شناسم که خودش را جای من جا زده.و دارد به جای من راه می رود و حرف می زند و غذا می خورد و می خوابد.
مواظب لیستهایتان باشید!
روی شکم خوابیده ام.این جور خوابیدن خیلی برای بدن ضرر دارد.به ستون فقرات و مهره های کمر و گردن و به معده و روده و.....فشار وارد می کند
روی شکم خوابیده ام.دفتر کلاس و لیستها کنارم هستند.لیستها را باید پر کنم.نمرات مستمر را.
خانم "م"معاون محترم پرورشی فرموده :اول با مداد و بعد با خودکار مشکی بنویسین تا اشتباه نشه.مواظب لیستاتون باشین.
و من بلند بلند توی سرم گفتم: گوشزد کردن این نکته ها در حیطه ی وظایف معاون آموزشیه نه شما،بعد سرم را پایین انداختم و لیستها را به خودم چسباندم و باقدم های تند و نگاه های بی اعتماد از راهرو گذشتم.انگار دانش آموزان شاد و بی خیال درحال دویدن توی راهرو راهزنانی بودند که فقط قصد غارت لیستهای مرا داشتند
از خانم م بدم می آید.به خاطر صدایش.اوایل به خاطر یک چیز دیگر بود.الان یادم نمی آید.می دانم که نباید از یک انسان فقط به خاطر صدایش متنفر بود.اما الان و در این وضعیت(که روی شکم خوابیده ام و پاهام را بخاری گرم می کند) به نظرم صدای یک نفر دلیل کاملا منطقی و درست و قابل قبولی برای نفرت از اوست.بعضی صداها تیز و دوست نداشتنی اند.مثل میخ مغز آدم را سوراخ می کنند و فرو می روند.اما بعضی صداها وقتی مثل میخ فرو رفتند،شروع می کنند به چرخیدن در مغز.صدای خانم م جزو دسته ی دوم است.حرف که می زند میگرنم بیدار می شود و تمام بدنم شروع می کند به مورمور شدن.دلم می خواهد هرچه سریع تر از او و صدایش دور شوم.اما چه فایده که هر چه دور تر می شوی صدای چون میخش پر طنین تر و قوی تر می شود.کلمه ها از توی مغزم سر می خورند و فقط صدایش باقی می ماند.
بی خیال خانم م میشوم و می خواهم لیستها را هر چه سریع تر پر کنم.می روم سراغ لیست ریاضی:نفر اول مرضیه است.دختری چاق ولی زیبا.میز آخر می نشیند و پالتوی قرمز می پوشد.درسش بد نیست.اما تا دلت بخواهد حواسپرت و خیالباف است.فکر می کنم مستمر ریاضی اش را چند بدهم؟بیست؟نوزده؟هیجده؟ده بار می نویسم و پاک می کنم.بعد می خواهم دقیق و جدی باشم.دانه دانه نمرات ریاضی اش را از توی دفتر کلاس روی برگه ی دیگری می نویسم و میانگین می گیرم:هیجده و بیست و پنج صدم.می نویسم توی لیست.اول با مداد.همانطور که خانم م با همان صدای تهوع آورش فرموده:اول با مداد و بعد با خودکار مشکی.
دستهایم می لرزند.می ترسم لیستهایم خراب شوند.شبها خواب می بینم که با دست خیس به آنها دست زده ام و یا لیوان چای ام رویشان ریخته.عرق می کنم و دندان هایم را روی هم فشار می دهم.صدای خانم م در سرم تاب می خورد.می خورد به در و دیوار مغزم:لیستها را خراب نکنید.مواظب لیستهایتان باشید!
لواشک سرد-فصل اول:کلبه
به نام خداوند قصه آفرین
در پشت تپه های خاکستری تیره،درست در وسط درختانی با تنه های باریک و بلندسیاه.در کنار دریاچه ای کدر و خالی از هر ماهی و یا موجود زنده ی دیگر.کلبه ی کوچک و زشتی قرار داشت.کلبه ای ساخته شده از چوب ها و حصیرها.کلبه درست مثل تپه ها،دریاچه و درختها زشت و بدقواره بود و دود سیاهی از دودکشش بیرون می آمد و در آسمان ابری پخش می شد.باد بی روح و بد بویی از مرداب های پشت تپه ها می وزید و درختان را با اکراه تکان می داد.
پیرزنی با پشت خمیده از کنار دریاچه می گذشت.روی پیراهن سبز تیره اش شنل بلندی به رنگ قهوه ای انداخته بود.سرش پایین بود. خیره به علف های زبر و خشک کنار دریاچه و غرق در افکار درهم خودش قدم می زد.زیر لب چیزهایی می گفت.چیزهایی شبیه ورد.اما پیرزن جادوگر نبود.او فقط یک روح بود.یک روح سرگردان که در سرزمین زنده ها گیر کرده بود.جسمش کمی دور تر پایین درختهای کاج کنار مرداب خاک شده بود ولی روحش در بین تپه های خاکستری و درختهای تنه باریک اسیر شده بود.به نظر می رسید هر گز نمی تواند از آنجا رها شود و به سرزمین مرده ها برود.جایی که روحش در آن آرامش پیدا می کرد.اما پیرزن می دانست که تنها و تنها یک راه برای نجات یافتن داردو راه نجات او در آن لحظه درون کلبه خوابیده بود.
داخل کلبه درست مثل بیرونش و حتی بدتر از آن بود.دلگیر و تاریک.تمام اثاث درون کلبه اینها بودند:یک تخت چوبی با ملافه ای چرک و پاره بر رویش.صندلی ای که یکی از پایه هایش شکسته بود.میز کوچک گردی کنار صندلی.یک صندوقچه ی نسبتا بزرگ پشت صندلی چسبیده به دیوار. بالای صندوقچه یک گنجه ی کوچک با دری شیشه ای و یک شومینه ی دیواری پر از خاکستر.
روی تخت زیر ملافه ی پاره و کهنه یک "کاپیلا"خوابیده بود.موهای صورتی بلندش دور تا دورش را گرفته بودند.موهای او مثل بقیه ی کاپیلا ها بلند بودند و تا کمرش می رسیدند.پیراهن به تن نداشت و پوست طلایی رنگش در تاریکی کلبه می درخشید.شلوارش از جنس پوست کرگدن بود.صورت باریکی با چانه ی نوک تیز و در هر طرف صورتش دو گوش گرد داشت.در هر دست و هر پا به جای پنج انگشت شش انگشت داشت.گوش های او ،مثل بقیه ی کاپیلا ها ،خیلی خیلی تیز بود.می توانست دورترین صداها را بشنود.کاپیلا ها ذاتا موجودات خوش شانسی بودند.آنها خانه هایی در بالای درختان نارون می ساختند و در آن خانه ها زندگی می کردند.بعضی از کاپیلاها می توانستند پرواز کنند اما بیشتر آنها مثل انسان ها راه می رفتند.کاپیلاها خیلی شبیه انسان ها بودند.مثل آنها همه چیز خوار بودند.البته انواعی از آنها به گوشت انسان علاقه ی زیادی داشتندو به دلیل زیاد خوردن گوشت انسان رنگ پوستشان از طلایی به سیاه تغییر پیدا کرده و دندان هایشان تیز تر از دندان های کاپیلاهای پوست طلایی شده بود.آن دسته از کاپیلا های پوست تیره متعلق به قبیله ی "آپریلا"بودند_اولین کاپیلایی که خوردن گوشت انسان را مرسوم کرد_و در دامنه ی کوه های بی سایه زندگی می کردند.کاپیلاها تمامشان به طور متوسط 140 سال عمر می کردند ولی کاپیلاهای آدمخوار عمر کوتاه تری داشتند و تقریبا 100 سال زندگی می کردند.
اما برگردیم سراغ کاپیلایی که با موهای به هم ریخته ی صورتی و با دهان باز روی تخت کهنه درون کلبه ی غم انگیز خوابیده بود.به قدری خسته بود که حتی فرصت در آوردن چکمه هایش را پیدا نکرده بود.فقط مقداری هیزم از انبار پشت کلبه آورده و درون شومینه پرت کرده بود.دوساعتی می شد که غرق در خواب بود.از سرزمین دوری می آمد.از سرزمین خودشان.جایی که در همان لحظه داشت خوابش را می دید.
سرزمین کاپیلاها جای پر درختی بود.پر بود از درختهای نارون بلند.بهترین جا برای خانه ساختن کاپیلا ها.
کاپیلای خوابیده که نامش "تورو"بود،خودش را می دید. در خانه اش نشسته بود و به پایین نگاه می کرد."ماسریا"را می دید که به آرامی قدم می زد.زیباترین کاپیلای دختر.موهایی به رنگ نقره ای درخشان داشت.ماسریا موهایش را می بافت و گل قرمز زیبایی به آنها می زد.تورو نمی دانست که نام آن گل چیست یااینکه ماسریا آن را از کجا می آورد؟گل سرخ خیلی خوشبو بود و در تمام فصل ها -سرزمین کاپیلا ها با داشتن یک تابستان اضافه پنج فصل داشت_رشد می کرد.
تورو خیلی وقتها دلش می خواست که نام آن گل را از ماسریا بپرسد اما چه کسی جرئت می کرد با خواهر متریمو صحبت کند؟متریمو قوی ترین کاپیلا با بازوهای قوی و چشمهای قرمز از حدقه بیرون زده و موهای آشفته ی سرخ بود.او تنها کاپیلایی بود که بر خلاف سنت قدیمی مردمانش موهایش را کوتاه کرد.می گفت که موهای بلند قیافه ی او را دخترانه می کند.برایش مهم نبود که با آن موهای کوتاه دیگر نمی توانست خوش شانسی را صدا کند.تورو به او حق می داد.متریمو به قدری قدرت داشت که اصلا به شانس نیازی پیدا نمی کرد.
هر وقت که تورو می خواست با ماسریا صحبت کند،سر و کله ی متریمو پیدا می شد و چنان چشم غره های وحشتناکی به او می رفت که تورو فقط و فقط می توانست به فرار فکر کند.اما در آن رویای خوب و دوست داشتنی هیچ خبری از متریمو نبود.تورو از روی درخت پایین پرید و درست جلوی پای ماسریا فرود آمد و با سرزندگی گفت:صبح به خیر.
ماسریا به آرامی سرش را بلند کرد و با چشمان نقره ای اش به تورو خیره شد.تورو جا خورد.آنها پر از اشک بودند.:چی شده ماسریا؟ماسریا گفت:نجاتم بده تورو.تورو دستش را دراز کرد تا دستان ماسریا را بگیرد،اما با وحشت متوجه شد که دستان ماسریا با طناب به هم بسته شده است.ماسریا با گریه و ترس گفت:خواهش می کنم تورو ....کمکم کن.
تورو چشمانش را در کلبه باز کرد.لحظه ای بی حرکت،روی تخت ماند و بعد ناگهان از جا پرید و کش و قوسی به بدنش داد.روبان نقره ای رنگی را از جیب شلوارش بیرون آورد و موهای صورتی اش را با آن بست.به دور و بر کلبه نگاه کرد.کاپیلا ها می توانستند با دست زدن به اشیاتصویر صاحب آنها را ببینند.تورو می دانست که صاحب آن کلبه مرد هیزم شکن قوی هیکلی ست که از صبح تا غروب کار می کند و غروب به خانه برمی گردد. سر و صدای شکم تورو بلند شد.با قدم های بلند خودش را به گنجه رساند.در آن را باز کرد و یک تکه نان و پنیر در آن دید. لبخندی زد.هر دو را برداشت و در یک لحظه بلعید.دهانش را پاک کرد.پارچ گلی روی گنجه را برداشت و از مایع داخلش جرعه ای سر کشید.مزه ی آب سیب می داد.تورو در دل از مرد هیزم شکن معذرت خواهی کرد و آب سیب را تا ته خورد.زیر لب گفت:ممنونم هیزم شکن.و به سمت در رفت.هنوز به در نرسیده بود که ابر سیاهی از کف کلبه درست جلوی پایش،بالا آمد و دور تا دور در را گرفت.تورو سر جا میخکوب شد و به ابر سیاه زل زد.از داخل ابر زن جوانی بیرون آمد.تورو با چشمان گرد شده او را نگاه کرد.قد بلند بود با موهای کوتاه صاف بلوطی و چشمانی به رنگ آبی روشن.شنلی به رنگ موهایش به تن داشت و چکمه هایی درست هم رنگ موهای تورو پوشیده بود.با دیدن تورو صاف ایستاد و بو کشید.لحظه ای هر دو به هم خیره شدند.به قدری تعجب کرده بودند که حتی نمی توانستد تکان بخورند.سرانجام دختر صورتش را در هم کشید:یک کاپیلا؟توی کلبه ی من چی کار می کنی؟صدایش جیغ جیغو بود و توی ذوق تورو زد:کلبه ی تو؟دختر ناگهان سرش را چرخاند و به شومینه نگاه کرد.چهره اش با دیدن چوب های در حال سوختن از حالت عصبانی به وحشت زده تغییر یافت.فریاد کشید:اسپیلاتو!.
تورو خودش را عقب کشید.فکر کرد که دختر مو بلوطی او را طلسم کرده ولی هیچ اتفاقی نیفتاد.فقط یک پنگوئن از زیر تخت بیرون آمد.به طرف شومینه دوید و لحظه ای بعد آتش آن را خاموش کرد.و دوباره به زیر تخت برگشت.
تورو با نگرانی و کمی ترس به دختر نگاه کرد.از خودش پرسید:اون کیه؟توی کلبه ی هیزم شکن چی کار می کنه؟
دختر با عصبانیت نگاهی پر از تحقیر نثار تورو کرد و شنلش را در آورد و گوشه ی کلبه انداخت.پیراهن صورتی و شلوار چرمی پوشیده بود.تورو با خوشحالی فکر کرد که دختر از رنگ صورتی خوشش می آید و خیالش کمی راحت شد.دختر با قدم هایی محکم به طرف گنجه رفت و در آن را با شتاب باز کرد و بادیدن جای خالی نان و پنیر،ماتش برد.قلب تورو با سرعت شروع به تپیدن کرد.به در نگاه کرد اما ابر سیاه هنوز آنجا بود و با حالتی تهدید آمیزآرام تکان می خورد.دختر برگشت.در چشمهای آبی اش دو شعله آتش روشن بودند:تو ...تو اون نون و پنیرو خوردی؟
تورو با درماندگی او را نگاه کرد. یعنی اینقدر گرسنه بود؟نمی توانست غذای دیگری پیدا کند؟دختر انگشتش را به سمت او گرفت.این بار دیگر واقعا می خواست طلسمش کند.اما یکدفعه برگشت و دستش را به طرف پارچ گلی روی گنجه گرفت.در مقابل چشمان حیرت زده ی تورو،پارچ پرواز کرد و به دست دختر مو بلوطی عصبانی رسید.دختر به مایع درون پارچ نگاه کرد و با خشم فریاد زد:تو تمام مایع جادویی رو خوردی؟توروبی اختیار پوزخند زد:مایع جادویی؟بی خیال!اون فقط آب سیب بود.اتفاقا خیلی هم بی مزه....
هنوز جمله اش کامل نشده بود که از بر زبان آوردنش پشیمان شد.دختر پارچ را به هوا پرتاب کرد.اما پارچ روی زمین نیفتاد بلکه با سرعت سرجای قبلی خودش روی گنجه فرود آمد.تورو به حالش غبطه خورد.پارچ جای امنی داشت.دختر دستش را در جیب شلوارچرمش فرو برد و چاقوی دسته کوتاهی را بیرون کشید و به طرف تورو هجوم آورد.
تورو بدون اینکه به چیزی فکر کند به طور غریزی دستش را به دنباله ی موهای بلندش کشید و زیر لب گفت:خوش شانسی.
بافاصله پای دختر به پایه ی صندلی گیر کرد.فریادی کشید و با صورت کف کلبه افتاد..چاقو از دستش رها شد و مستقیم به طرف تورو آمد.تورو در هوا چاقو را از دسته اش گرفت و با شادی خندید.دختر صورتش را بالا آورد و خنده ی تورو کش آمد.در چشمهای آبی دختر حالا آتش قوی تر از قبل شعله می کشید.تو رو بی اختیار قدمی به عقب بر داشت.می خواست از در فرار کند.هر چه بادا باد.صدای جیغ دختر روی سرش افتاد:آماتیالا.
این بار دیگر طلسمش کرده بود.طناب های باریک و سیاهی دور تا دور بدنش پیچیدند و تورو که دیگر چاره ای نداشت،روی زمین افتاد و با ناامیدی فریاد کشید:آزادم کن جادوگر.صدای قدم های دختر را شنید و بعد صورت خندان و پیروز او را :پس بلاخره فهمیدی با کی طرفی.
دخترک باران سوار
دختری که با کلمه هایش رنگین کمان را پاشید توی دلم.
رعنای بیش از اندازه خوب.بیش از اندازه مهربان.
از باران سواری پیاده شدی.حتما حالا سوار آفتابی.و شاید هم..
رنگین کمان:)
برای"دوست"ها.
"آن روزها هر لحظه رازی داشت."
لابد دل تنگم که فوتبال می بینم و بازیکن ها گل می زنند و من گریه ام می گیرد.
لابد دل تنگم که می خواهم بنویسم.
لابد دل تنگم که یادم می رود باز ابروهایم پر شده اند و قیافه ام وحشتناک.
لابد دل تنگم که می نویسم.
دلتنگ بوی یاسی که می پیچید توی لحظه ها.
و لحظه ها خدا وکیلی چقدر سبک بودند.
و زمان جدی جدی یک جور دیگر.یک جور بهتر می گذشت برایمان.
دلتنگ جمعه هایی که "سفید "بودند.و صبحانه اش با تمام صبحانه ها فرق داشت.دور همی و دسته جمعی بود.توی حیاط بود.
دلتنگ شبهایی که برق می رفت و با نور شمع و چراغ موشی،نور و سایه ها معنای دیگری پیدا می کردند.سایه ها کش می آمدند و رویاها جان می گرفتند.می شد گوشه ای دور از هیاهوی نورها.بی ترس از دیده شدن در خود فرو رفت و پر و بال به خیال داد.واقعیت می شد خیال و خیال ما را به هر جایی می برد.هر ناممکنی را ممکن می کرد.
دلتنگ کرم های سبز ابریشم. کرم های تپل بامزه که سبز بودند و روی گل بوته های خر زهره ی پر از شته،پیله می تنیدند.
دلتنگ میکرو و بازی های جدیدش که جواد مسئول عوض کردن بازی ها بود و هر بار هر بازی دنیای تازه ای برایمان می ساخت که چشمان خوابالودمان را ساعت شش صبح باز می کرد.
دلتنگ سقوط درخت پیر اکالیپتوس حیاط در آن روز طوفانی.
دلتنگ آب بازی های تابستان.
دلتنگ بازی هایمان با آتش در آستانه ی ورود شب.آن مرموز ترین لحظه ی روز که رسیدنش دوست داشتنی و دلهره آور بود.
دلتنگ تابستان،خوابیدن روی شکم جلوی کولر،نقاشی کشیدن با فاطی که بی تردید به بگو مگو و دعوا ختم می شد.
دلتنگ تلویزیون کوچک سیاه و سفید که شبکه ی سه اش برفکی بود و نمی شد "درک و هنری" و" مشکی "و "کمیسر و رکس" و یا "فوتبال ایران "را با دل خوش دید.
دلتنگ پشمک های شیرین شهر بازی.که انگار شیرین در طعم آنها جا مانده که امروز هیچ چیز واقعا شیرین نیست.
دلتنگ مغازه ای که درش قرمز بود و بستنی هایش دانه ای ده تومان.
دلتنگ کوپن هایی که نخ می کردیم به هم.
دلتنگ عید هایی که بو داشتند.
دلتنگ زمستان هایی که یک عالمه برف داشت.
دلتنگ فروشگاه رفاه،چرخ های دستی اش و عروسک الاغی که در اتوبوس جا ماند.
دلتنگ پیک های شادی و رنگ کردنشان.
دلتنگ مداد های سیاه سوسمار دار.و پاک کن هایی که زود خرد می شدند.
دلتنگ قیف های کاغذی برای تخمه.
دلتنگ توپ های رنگی رنگی باد کردنی که هر چقدر هم مراقب بودی،همیشه زود سوراخ می شدند.
دلتنگ فیلم های ویدیویی که هر کدام را هزار بار دیده بودیم.پاتال و آرزوهای کوچک.بهترین بابای دنیا.کارتون علاءالدین که کمی هم ترسناک بود.
دلتنگ منچ بازی هایی که برد یا باخت در آنها خود مرگ یا زندگی بود.
دلتنگ فلافل های چرک ولی خوشمزه ،خوشمزه ی سر راه حمام عمومی.
دلتنگ پیراشکی های پر از تکه های سیاه ریز مرموز سر راه پارک.
دلتنگ حرم و وضو گرفتن های کنار حوض و صدای اذان.
دلتنگ وقتهایی که همه چیز بزرگ بود.
لابد دلتنگم.دلتنگ پوست های نارنگی که می رفتند در لوله خودکار و تبدیل به گلوله های جنگی می شدند.
لابد دلتنگم.دلتنگ سفره ای که بزرگ بود و آدمهای دور سفره که دلهایشان به هم وصل بود.
دلتنگ وقتهایی که هیچ چیز وهیچ کجا تکراری نمی شد و می شد هر روز دوباره و دوباره دید و شنید و چشید و راه رفت زندگی کرد.وقتهایی که می شد دوید و از غصه جلو زد.می شد پرید از روی گریه و به خنده رسید.
دلتنگ روزهایی که روزها منتطر ما بودند.روزها،لحظه ها با یک لبخند بزرگ گنده روی صورتشان منتظر ما بودند.منتظر داد و فریادهایمان.منتظر جاپاهایمان.قههقه هایمان .گریه هایمان.روزها صورتی بودند و روشن.
دلتنگ روزهایی که هر روز را می شد دوباره از نو زندگی کرد.
دلتنگ آن چه که بچگی می خوانندش اما نام اصلی اش زندگی ست.
برای زیباترین برفهای ستاره ای قلبم.
بگذریم از آسمانی که عاطفه می اندازد توی دلم وقتی اسم مرا توی ویلاگش می نویسد:بهترین سارا.و از آسمانی که رعنا فوت می کند به طرف قلبم وقتی اسمس می دهد:غم داری؟و بعد که مثل همیشه می گویم زیاد.می گوید:بگو بهم.گوش می دم.
این دو تا دوست هر کدامشان یک آسمانند.اگر چه دورند و نمی شود دست دراز کرد و دستهای پر ستاره شان را گرفت و توی گوششان حرفهای محرمانه زد و با آنها خندید و گریست و چای خورد و راه رفت و حرف زد و کتاب خواند...
اما این دو تا دوست آسمان را به دلم می آورند.مثل برفند.سفید،خالص و دوست داشتنی.
به قدری داشتنتان خوب است که واژه ها قدرت بیانش را ندارند.همین را بدانید که بودنتان برای من عین بودن برف در این فصل خاکستری کسل کننده است.نه نه.از آن هم بهتر است.اصلا مثل...اه ولش کن.نمی شود گفت چقدر.
:)
چه حال خوبی ست.این که فکر کنی هنوز تاثیر گذاری و مهم.
خداوندا سپاسگزارم.
جناب زمستان از شما هم همین طور.
:)
merry christmas
نامه به زمستان
جناب زمستان.امیدواریم که حالتان خوب باشد.اگر فرصت شد و نامه را خواندید بدانید که دلمان برای شما خیلی تنگ شده است.سه چهار سالی می شود که با شهر ما به کل قهر هستید و خیال تشریف آوردن به ولایتمان را ندارید.ما دلمان برای دیدن شنل سفید و کلاه بلند لبه دار سفیدی که روی موهای برفی تان می گذارید خیلی خیلی خیلی تنگ شده است.نمی دانم اینجا چه کسی یا چه چیزی شما را رنجانده اما اگر منت گذاشته تشریف فرما شوید قول می دهیم با چند تا آدم برفی درست و حسابی و یکی دو دست گلوله بازی و چند ساعتی سر خوردن روی یخ ها تمام ناراختی را از دل سفید و برفیتان در بیاوریم.
ما دیگر فقط شما را توی عکس ها و یا توی اخبار می بینیم.و به شدت به آن شهرهایی که هنوز با هاشان دوست هستید و بهشان سرمی زنید حسودیمان می شود.
این فصلی که الان دور و برماست اسم ندارد.نمی شود اسمش را پاییز گذاشت و یا خدای نکرده به شان مقدس و سفید شما توهین کرده و نام زمستان بر آن نهاد.این فصل خشک و خاکستری"هیچ "است.فصل چهارمی که خدا هم دلش نمی خواسته آن را بیافریند اما از بس که لجباز و نچسب و دوست نداشتنی ست هی پاپی خدا شده و حوصله اش را سر برده و آخر سر هم خدا بهش گفته:باشد باشد هر وقت که زمستان نخواست به شهری برود تو برو.فقط دست از سرم بردار.
حالا سه چهار سالی می شود که به جای شما مجبوریم قیافه ی نحس این فصل بیخودی را تحمل کنیم.خیلی وقت است دلمان هوس برف و شیره کنار بخاری دور خانواده کرده.و از آن بدتر به قدری دلمان برای سر بلند کردن و دیدن یک آسمان بنفش تنگ شده که قابل وصف نیست.دیدن ستاره های سفید رقصان و قندیل های یخی آویزان شده از ناودان که دیگر هیچ!
جناب زمستان جان.می دانیم که سرتان شلوغ است و سخت سرگرم سفر به شهرهای مختلف هستید.و می دانیم که آن شهرها مردمانشان از مردم شهر ما دوست داشتنی ترمی باشند و از دیدن شما خوشحال تر می شوند.اما اگر وقت کردید و این نامه را خواندید بدانید که در شهر ما هم هنوز یکی دو نفری پیدا می شوند که دلشان از این فصل بی خیال به درد نخور خون است.یکی دو نفری که می خواهند یک بار دیگر آسمان را بنفش ببینند و روی یخ ها سر بخورند و آدم برفی درست کنند.البته بچه ها را هم از یاد نبرید.آنها که دیگر در تمام شهرها شبیه همند.با مردمک های بزرگ و براق.
جناب زمستان.تو را خدا.به خاطر بچه ها هم که شده بیایید.بیایید و بمانید.یکی دو هفته بمانید و مارا از اعماق دلمان خوشحال کنید.
سپاسگزاریم.
اهالی شهر
آسمان بچگی ها.
بیرون باد می وزد.آسمان مثل آسمان بچگی هایم است.مثل همان آسمانی که نیلز با غاز سفیدش در آن پرواز می کرد.آسمان مثل همان آسمان روزهای زنده بودن آواجی ست.همانقدر آبی.آرام و دوست داشتنی با تکه های سفید ابر.مثل پنبه های خنک و خوشمزه.
آسمان از آن آسمان هایی ست که دل آدم را قرص می کنند که خدا جایی بین همان ابرهای پنبه ای نشسته و بلند بلند می خندد.آسمان از آن آسمان هایی ست که آدم را مطمئن می کنند خدا تمام اشتباهات آدمها را از یاد برده .نشسته است و با لبخند یک آسمان فوق العاده زیبا برای یک جمعه ی پاییزی زیباتر نقاشی کرده.
حتما خدا موقع نقاشی کردن این آسمان زیر لب آهنگی می خوانده.یک آهنگ شاد و بی خیال.از آن آهنگهایی که آدم را به یاد هیچ چیز و هیچ کس نمی اندازند.آدم را غصه دار نمی کنند و توی فکر فرو نمی برند.یک آهنگی که سبک باشد و دل آدم را ببرد بالا.و یاد آدم بیاورد که حواسش نیست اما خیلی خوشبخت است.
اگرچه لیسانس نگرفته و مدال طلای تیم بسکتبال المپیک را به گردنش نینداخته.اگرچه نویسنده نشده و هیچ کدام از نوشته هایش به درد نمی خورند.
اما یک خانه دارد.یک خانه.که گرم است و روشن.حتی وقتی بخاری و لامپها خاموشند.یک خانه که روی اجاق گازش مادر قابلمه ای پر از آبگوشت بار گذاشته و پدر مسئول شلغم های روی بخاری است.یک خانه که در محاصره ی صنوبرها و سنجدها دور از هیاهوی شهر و بوق ها و آدمهاست.یک خانه که پنجره هایش روبه جاده هایی باز می شوند که تک تک سنگهایشان سرشار از زندگی ست.
این ها را همه نوشتم تا تو بدانی که حواسم هست.غر می زنم اما حواسم هست که تو همه ی اینها را برایم آفریدی.می دانم که دوستم داری و می دانی که دوستت دارم.بالاتر از تمام دلتنگی ها و گریه ها ی بی دلیل و ترسها.تو در نهایت روی همین ابرهای پنبه ای نشسته ای.این ها را همه نوشتم که بگویم:دستت درد نکند.که بگویم مرسی که این ها را برایم آفریدی.و بگویم که مرسی که بایک آهنگ شاد اینها را برای من آفریدی.و یادم نرفته که بگویم تمام درد ها و غصه ها به دیدن آسمان امروز می ارزید.
هشتم آذر نود و دو
کجا استعداد می فروشند؟
حسود نسبت به تقریبا همه ی آدمها.هر آدمی صفتی دارد که حسادتم را بر انگیزاند.دخترهای قد بلند و خوش قیافه.خوشگل هایی که دندان های ریز و سفید و یک دست دارند.با موهای خوش حالت و بلند.دخترهایی که رتبه های خوب توی کنکور آورده اند و در دانشگاه های خوب درس خوانده اند.دخترهایی که ورزشکارند.دخترهایی که رانندگیشان خوب است و دخترهایی که مهربانند.دخترهایی که واقعی اند.دخترهایی که آشپزی بلدند.بافتنی بلدند.دخترهایی که آرامند و دوست داشتنی.دخترهای دلربا و ...
دامنه ی حسادتم منحصر به دخترها نیست.بلکه شامل پسرها هم می شود:پسرهای خوش تیپ.پسرهای ورزشکار.پسرهای هنر مند.پسرهایی که از محیط زیست و حیوانات حمایت می کنند.پسرهایی که با شخصیت و با فرهنگند.
اما
اما می دانید در این دنیا بیشتر از همه به چه کسانی حسودی ام می شود؟
به آنها که خوب می نویسند.
نظرات به این دلیل بسته می باشند تا عده ای از دوستان بنا بر رسم دوستی نیایند و نگویند:تو هم استعداد داری و نوشته هات خوبه
من آنم که خود دانم.
یا به عبارت دیگه:نوشتن نقابی بود که زدم تا ناتوانی های دیگه ام رو قایم کنم.غافل از اینکه توی این کار هم توانا نیستم و نبودم.دلخوش کنکی بود برای روزهای بی دلخوشی.که نمی خواستم باور کنم :خالی ام از استعداد نوشتن.
وقتی ندانستن بین خواستن و توانستن می ایستد.
گلوله شدن خوب است.مخصوصا وقتی یک جوجه تیغی شده باشی و هیچ کس جرئت نکند به تو و تیغ هایت نزدیک شود.
کتابی پیدا می کنی و می خوانی.چیزی نمی فهمی.دوباره می خوانی.و باز نمی فهمی.
لیمو شیرین می خوری .
گرمت می شود.از بخاری دور می شوی و لباس رویی ات را در می آوری.
سردت می شود و خودت را می کشانی نزدیک بخاری دوباره .شعله اش را زیاد می کنی و از گرمایش که سر می خورد توی تنت کیف می کنی.
یکی سوالی می پرسد.از همان سوال های لج در آری که واقعا لازم نیست پرسیده شود:ساعت چند است؟امروز چند شنبه است؟فردا می خوای بری؟چی می خونی؟
تلفن زنگ می زند.یکی قرار است بیاید خانه.الکی خوشحال می شوی اگرچه می دانی آمدنش خوشحالی ندارد.دیگر ندارد.
غروب می شود.آن یکی که قرار بود بیاید نمی آید.
دوباره غمگین می شوی.یاد سگه می افتی.می ترسی بمیرد.می ترسی تنهایی توی آن چهار قدم جا دلش بگیرد و بمیرد.سگه بچه است.می ترسی بترسد.
می خواهی بلند شوی کانال را عوض کنی.اه حالت دارد از این فیلم به هم می خورد.از این فیلم با نقش اول زنش.با موهای حلقه حلقه شده ی طلایی و گوشواره های بلند و براقش.این آدمی که دارد حرف می زند را دوست نداری.حرفهایش را هم.
می خواهی کاری کنی.نمی دانی چه کار.
می خواهی شاد باشی.زندگی کنی.نمی دانی چطور.
دویدن و نرسیدن.
اتوبوس رفت و مرد ایستاد.بهت زده وسط خیابان.باورش نمی شد که به اتوبوس نرسیده.به آخرین اتوبوس سبز واحد.توی جیبهایش حتما خالی از پول بود.نمی توانست با تاکسی برود.کارت اتوبوس واحد را توی دستش فشار می داد.باور نمی کرد به اتوبوس نرسیده.به آخرین اتوبوس.
ای کاش این بهار هرگز نمی رسید.
این بار ولی
بی تو.
این اولین بهار
بی حضور توست.
آری بهار رسید.
حالا برای کدام پیرزن صبور خوب،
یک سفره ی هفت سین بچینم؟
اری بهار رسید.
بی تو ولی بهار
تکرار تلخ ثانیه هاست در قالبی جدید.
بی تو بهار قشنگ نیست.
این حرف من
کلیشه نیست.
چیزی درون دلم فریاد می زند:
بی تو بهار قشنگ نیست.
قبل از نبودنت هم.
این دل درون سینه تنگ بود اما.
قبل از نبودنت.
حواس من به بودنت نبود.
حالا نگاه کن.
من خود تمام حسرتم.
هرروز در انتظار احمقانه ی دیوانه وار.
هرروز منتظرم.
شاید تو برگردی از دست های سرد مرگ.
در فکر دست های تو ام.
آن دست های پیر چروکیده.آن دستهای گرم مهربان،دلگرمی نداشته ی من و دلم شدند.
آن دستها که بی تفاوت از کنارشان رد می شدم
حالا
بزرگترین آرزوی من و دلم شدند.
آری بهار رسید.
عطر شکوفه بر سردی هوا پیروز شد.
اما
قلب مرا نبودن تو شکست داد.
یاد تو ثانیه ای از دلم عبور نکرد.
هر روز این خیال:
شاید اگر......
قلب مرا نبودن تو شکست داد.
باید که قدر بودن تو را .
باید که لحظه های بیشتری را کنار نگاه تو.
باید که لحظه هایی
سفت و بی دلیل
در آغوش می کشیدمت.
باید
باید
باید
شب آخر،یک بوسه روی گونه ی تب کرده ات.
یک دوستت دارم کنار گوش های خسته ات.
باید که لحظه ای تنهایی تو را.
آهنگ دلنشین صدای تو را.
باید تو را بیشتر بیشتر بیشتر دوست می داشتم.
قلب مرا نبودن تو شکست داد.
یادت به روزهای زندگی ام وصل است.
در هر سه حال:
حالا و قبل و بعد.
حرفم نرفتن تو نیست.
این جا که هرکسی ناگزیر رفتنی ست.
حرفم ندیدن تو است.
حرفم نبودن من است.
وقتی فقط سه چهار قدم.
دورتر زمن.
با غم نشسته بودی.
وقتی که درد هم نشین تو.
وقتی که درد پابه پای تو می آمد.
من پشت پا به بودنت زدم.
وقتی که بودی.
من وانمود به نبودنت کردم.
من وانمود به ندیدنت.
من وانمود به نشنیدن صدای تو.
وقتی که نام مرا فریاد می کشید.
حالا برای شنیدن یک بار دیگرش.
هرروز در انتظار.
سرشار زحسرتم.
وقتی نبودم.
دستهای تنهایی روی شانه های تو.
...
حرفم نبودن من است در روزهای خوب بودنت.
آن روزهای خوبی که از دست رفته اند.
دردم نبودن تو است در روزهای حسرت بی انتهای من.
آری بهار رسید.
بی تو ولی برای من.
انگار این بهار.
تکرار یک زمستان خشک دیگر است.
بی تو ولی بهار.
ضرب غم است در هزار.
بهار نرسیده اما این شعر تقدیم به آباجی
.
افسوس می خورم.
هرچند افسوس خوردن.
یک کار تکراری ست.
هرچند می دانم
افسوس خوردن
کار شکست خورده هاست.
اما من امروز هم.
همراه هر وعده ی غذا
صبحانه و ناهار و شام
یک قاشق پر غذا خوری
افسوس می خورم.
افسوس لحظه های خوبی که زود زود زود تمام شدند.
آن خنده های روشنی که هیچ وقت به دنیا نیامدند.
افسوس دست هایی که در میانه ی راه.
در میانه ی مسیر تا دست دیگری.
در بین گرد و غبار و سرب هوا.
منجمد شدند.
افسوس پاهایی که هیچ وقت
از صاحبانشان فرمان نبرده اند.
پاهایی که هر لحظه
از آن مسیر دلخواه صاحبانشان
دورتر شدند.
افسوس چشمهایی که هیچ چیز
به جز سرمای خشک شاخه های لخت.
به جز یک لایه ی سیاه به جای آسمان.
به جز یک نقاب به جای چهره ها.
چیزی ندیده اند.
افسوس می خورم.
افسوس وقتهایی که هدر رفته اند.
افسوس حرفهایی که بیرون نیامدند.
افسوس فریادهایی که آه شدند.
افسوس می خورم.
افسوس خوردن اگرچه یک کار تکراری.
اگرچه کار شکست خورده هاست.
اما
باور کنید.
کار راحتی ست.
قصه ی مینی بوس غمگین آبی.
سبزه از همه بزرگتر بود.کمی ترسو و خسیس.موقع راه رفتن کمی سرفه می کرد.هرچند نمی خواست خودش را از تک و تا بیندازد و سرفه هایش را قایم می کرد.
قرمزه کوچکترینشان بود.کمی لوس بود و عادت داشت شبها از تنهایی گریه کند.
زرده حسود بود.به قرمزه حسودی اش می شد.فکر می کرد قرمزه از او خوشگل تر است.خوب خوشگل تر هم بود.مخصوصا وقتی که باران می زد و قرمزه برق می زد.
آبیه غمگین ترینشان بود.فقط نگاه می کرد و آه می کشید.با بقیه زیاد حرف نمی زد.عادت داشت به آدمها و به اتوبوس های شیک و جدید و تازه نفس نگاه کند.اما فقط نگاه می کرد.سبزه عقیده داشت که آبیه به اتوبوس ها حسودی اش می شود.زرده فکر می کرد که آبیه افسرده شده و قرمزه فکر می کرد که آبیه احتمالا عاشق یکی از اتوبوس های شیک و جدید شده.
اما آبیه.
خودش هم نمی دانست چش شده.او فقط نگاه می کرد.فقط غصه می خورد و فقط آه می کشید.
و بدانیم اگر آبگوشت نبود،دست ما در پی چیزی می گشت.
تمام آفریده ها و نیافریده هایت به کنار.
از تو به طور ویژه ای سپاسگزارم که آبگوشت را آفریدی.
با وجود یک آبگوشت با سنگک و دوغ و پیاز و خواب بعد از آن کنار بخاری در یک جمعه ی پاییزی .
زندگی راحت تر می شود.
زندگی زیبا تر می شود.
برای آقای خواننده.
از عشق خواندن.از عشق اینقدر واقعی خواندن توی دنیای اینقدر بی عشق گناه است.از عشق اینقدر غمگین خواندن.اینقدر قشنگ خواندن برای من شاد خوشبخت.برای من زشت. از عشق اینقدر باور کردنی خواندن.این قدر دوست داشتنی خواندن برای من دردناک و غیر قابل تحمل است.
پس با عرض معذرت از تو و از تمام طرفداران تو.
از تو و از تمام آهنگهایت با تمام وجود متنفرم.
دلتنگی برای آن شب بارانی.
دلتنگ لحظه هایی هستم که اتفاق نیفتاده اند.
دلتنگ یک شب بارانی در یک شهر شلوغ و زیبا(خیلی خیلی شبیه پاریس)
شبی با انعکاس نورها توی خیسی سنگفرشهای پیاده رو و آسفالت خیابان.
شبی با یک آهنگ زیبا.آهنگی که معنی اش را ندانم.اسم خواننده و نوازنده و سازنده اش را هم.آهنگی که خیلی معروف و خیلی محبوب و خیلی درست و حسابی نباشد.فقط زیبا باشد.
شبی با یک "تو".یک توی قد بلند با چشمهایی مهربان.تویی که پالتوی سیاه بلندی پوشیده و بشود بازویش را گرفت و با او قدم زد.بدون هیچ تصوری از بعد و قبل.شناور در آن شب بارانی.در کنار رهگذرانی که همه لبخند می زنند.
شبی که دلم برایش تنگ شده.هیچ چیز خاص و غیر عادی ای ندارد.نه نیاز به پول زیادی دارد و نه نیاز به تلاشی فراوان.کمی باران می خواهد.یک شهر شلوغ و مهربان می خواهد.یک توی دوست داشتنی برای قدم زدن.و یک آهنگ زیبا.
شبی که دلم برایش تنگ شده همین قدر ساده است.
تو از یادها می روی.
کلاه تو را بادها می برند.
از-------(یادم نیست.)